تبليغاتX
پریروی پرده نشین

پریروی پرده نشین

نحوه تهیه کتاب پریروی پرده نشین

مرکز پخش: انتشارات دستان

تهران - میدان انقلاب - خیابان اردیبهشت – خیابان وحید نظری – پلاک 282
تلفن: 66461021-021

این کتاب همچنین در وبگاه فروش کتاب پرشین بوک (http://www.iketab.comو  آدینه بوک (www.adinebook.com) نیز قابل تهیه است.

+نوشته شده در جمعه 5 خرداد1391ساعت11 بعد از ظهرتوسط سید |
زیبایی

نازی! پرسشی دارم، حکایت زیبایی، قصه مادران ماست که در گوشمان زمزمه شده است یا فراتر از قصه ها است.

نازی رخ در هم کشید که همه چیز را به تمسخر گرفته ای! گفتم جان من راستش را بگو، دستان پر از موی من و دستان بدون موی شما اصالتا زیبایند و یا ما زیبا را اینگونه معنا کرده ایم؟ خندید و گفت: دیوانه! تصور کن که جای این دو عوض شود.

+نوشته شده در جمعه 5 خرداد1391ساعت11 بعد از ظهرتوسط سید |
خرداد پر حادثه
یادش به خیر، مادر همیشه میگفت، به خرداد پر حادثه عادت کن پسرم. دختر اردیبهشت آبستن شده است.

+نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت0 قبل از ظهرتوسط سید |
خواب
تنم بوی تو را می دهد، نکند دیشب در هیاهوی پر رمز و راز شب کویر، به خوابم آمده بودی! چرا بی خبر میایی؟

+نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت11 بعد از ظهرتوسط سید |
نزدیک بودن های دور
میدانی ای خواننده رویاهای من!

من از نزدیک بودن های دور واهمه دارم. از اینکه در کناره دریا باشم و گوشهایم به صدای امواج دریا عادت کند و زیبایی آن صدا، گوشش را نوازش ندهد. میترسم!

می ترسم از رسیدن،

از نزدیک شدن،

از عشق،

از قواعد نانوشته زندگی در این کره خاکی،

می ترسم که گلفروشی شوم که قدر گل نمی داند،

بگذار نزدیک نباشم، من از نزدیک بودن های دور واهمه دارم. این باورم را با کسی درمیان نگذار که عشق اصیل است اما سرابی بیش نیست.

+نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت8 بعد از ظهرتوسط سید |
فیس بوک

دیروز وقتی از کوه برمی گشتم دختری را دیدم مشک به دست، از چشمه برمی گشت و آب به خانه می برد. سلامی گفتم و خواستم که مشک را بردارم تا کمکی کرده باشم. در نگاهم به نظاره نشست و گفت: روز تولد، مشک برنمی دارند، گل هدیه می دهند. شاخه گل شقایقی که در کوله بارم بود را به او هدیه دادم و گفتم تولدتون مبارک بانو!  گل را گرفت و گفت: در فیس بوک خوانده بودم که امروز به کوه میروی، برای همین منتظر بودم.

+نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت7 بعد از ظهرتوسط سید |
سال نو، پیوند گذشته و آینده

لحظه‌ها به پایان خود نزدیک می‌شوند، حس رفتن اذیتم می‌کند. دوست دارم که باز با او برای ساعت‌ها صحبت کنم ولی افسوس که امکانش نیست. نگاهش می‌کنم، صورت مهربانش برایم بیش از همیشه مهربان‌تر شده است و دستانش برایم بیش از گذشته، آرامش و گرمی می‌آورد. لحظه‌ای دستانش را در دست می‌گیرم و به چشم‌هایش خیره می‌شوم. ناخودآگاه صورتش را می‌بوسم و صورتم را می‌بوسد. در حالی که  لحظه‌ها را به سکوت می‌گذرانم، به انبوه آدمیانی که می‌آیند و می‌روند نگاه می‌کنم ولی او را نمی‌یابم. به ناگاه یادگاری از او را در کنار خود می‌یابم و  احساسش را که در پشت آن یادگار، به یادگار مانده است. آرام می‌بوسمش و می‌گویم که دوستت دارم! تو عمر منی، همین عمری که سالی از آن گذشت و سال دیگری در پیش روست.

روزهای گذشته با هم اهمیت شان، در قبرستان دفن شده اند. آنچه باقی مانده است آینده است. چشم های من کمتر گذشته را می بیند ولی به شدت علاقمند آینده است. اصلا دنبال موفقیت به مفهوم امروزی آن نیستم چرا که باور دارم هر انسانی داستانی برای خود دارد. لحظاتم را قربانی حسرت های گذسته نمی کنم همچنان که حال را نیز قربانی موفقیت های فردا نمی کنم ولی برای بهتر بودن خود در زندگی تلاش می کنم. گاهی با تماشای یک رقص به زندگی لبخند می زنم گاهی با نوشتن یک مقاله یا کتاب و گاهی نیز با تماشای یک فیلم طنز و گاهی با کاشت درخت.

هر انسانی برای خود داستانی دارد، دنبال قانون های جهانشمول نباشیم، قوانینی که گاهی خود را با آنها محک بزنیم و گاهی دیگران را . بگذاریم هر انسانی با قانون خود برقصد، زیبا نمی شود؟
+نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت3 بعد از ظهرتوسط سید |
پرواز رویا

در کناره دریا نشسته بود و بادهای سرد زمستانی، صورت مهربانش را نوازش میداد. به روزهای رفته و  روزهای در پیش رو می اندیشید.  در کیفش به جستجو پرداخت؛ تکه کاغذی پیدا کرد و آرام و مهربان بر روی آن تکه کاغذ این گونه نگاشت:

اگر نبودی در این دیار سراسر اضطراب و آشوب،
چه می کردم و به که پناه می بردم و از که یاری می جستم
تو بودی که به من پرواز رویا را آموختی
آموختی که چطور بالهایم را بگشایم و بعد، از بلندای آسمان رهایم کردی و با تمام احساس گفتی می توانی.
ناگاه وجودم به لرزه افتاد و پرهایم یکی از پی دیگری جان گرفت و مرا به اوج رسانید.
می خواهم با تمام وجودم بگویم، اگر تو نبودی، من نیز نبودم.
پس می دانم که هستی ام در این دیار غم آلوده به بودنت مدیون است.
باورم داشتی و پرواز رویا را به من آموختی
و همین مرا بس است.
+نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت3 بعد از ظهرتوسط سید |
یوگا و دختر جوان
در گوشه‌ای از فرودگاه نشسته بودم، ناگاه خانم جوانی در کنارم نشست. سال‌ها پیش دانشجویم بود. آثار یوگا در چهره‌اش نمایان بود. کمی برافروخته، خجالتی و پر احساس بود. روسری‌اش را جابجا کرد و گفت: "استادم تعریف کرد که سه سال را سکوت کردم تا خود را دریابم".  من نیز سکوت کردم، به پایین خیره شدم و گفتم: "راستی سراغی از دخترش دارید که سه سال سکوت پدر را تجربه کرده است؟" او نیز سکوت کرد و بعد گفت: "نمیدانم! نه!"
+نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت1 بعد از ظهرتوسط سید |
کلاس روش پژوهش
هفت سال پیش بود، درس روش پژوهش را به دانشجویان می گفتم. یکی از دانشجویان کلاس، خسته و پر ابهام می آمد و در گوشه ای از کلاس می نشست و گاهی احساس می کردم به دنیای من و درس من و افکار من در ته دل می خندد که "اوسا را باش، دلش خوش ها". روزی او را در راهرو دانشکده دیدم و گفتم: راستی دلت دیشب اومد به من گفت که میخوای یه چیزی رو بهم بگی. کمی دست و پاچه شد و گفت : "کی". خندیدم و گفتم : "دلت". گفت که استاد شما همیشه شوخی می کنید.

در گفتن آنچه در دلش پنهان کرده بود مردد بود ولی من مطمئن بودم که رازی را در دل پنهان داشته است که نمی خواهد به کسی بگوید. دو هفته ای گذشت و روزی دیدم از من وقتی خواست. آمد و در اتاق نشست. نگاهش را به زمین دوخت. آرام شروع کرد به صحبت کردن که:

"استاد شما چه میدونی در دل من چه خبره، میدونی بی پولی یعنی چه؟ میدونی کارگری یعنی چه؟ میدونی من با ده هزار تومان اول ترم اومدم و تا به الان که وسط ترم هست، کسی سراغی ازم نگرفته که مرده ام یا زنده، میدونی فقر یعنی چه. میدونی دنیا فقط اس پی اس اس نیست. دنیا فقط فرضیه و فرمول آماری نیست. میدونی من پنج شنبه و جمعه ها جوری که بچه ها نفهمن میرم فلکه بهمنی برای کارگری، میدونی ......."

ساکت و آرام به حرفهایش گوش دادم و وقتی که آرام شد گفتم آری ، میدانم. همه را با پوست و استخوانم لمس کرده ام. برای لحظه ای از جوابم عصبانی شد و گفت نه نمیدونی. امکان نداره بدونی. بخشی از خاطره های تلخ زندگی ام را برایش گفتم. هنوز هم سرش را پایین گرفته بود. آرام گفت: "استاد حدود یک ماه است که تریاک می کشم". 

لحظه ای سکوت کردم. سکوت تمام لحظه های اتاق را پر کرده بود. نگاهش هنوز به پایین گره خورده بود. دوباره شروع کرد که کار خوبی کرده ام. چرا نباید معتاد باشم. چرا نباید از خود بیخود باشم و .....

ماندم که چه پاسخی دارم برای این جوان رعنا، ماندم که کلاس روش پژوهش کدام درد این جوان را درمان خواهد کرد. گفتم میخواهم کاری برایم انجام دهید. میخواهم موضوع پژوهش را اعتیاد انتخاب کنی. او را با این موضوع درگیر کردم تا بتوانم به بهانه های مختلف در کنارش باشم تا شاید بتوانم ....

خلاصه گذشت و آن جوان دیگر جوان دیروز نبود. امید در دنیایش رنگ گرفت. همه قصه های زندگیش را برایم تعریف میکرد و نظر من را جویا می شد. دوست دختری داشت که او را بینهایت دوست میداشت. گفتم که به خواستگاریش برو. خندید و گفت: استاد شما آدم رو مسخره میکنی ها. گفتم که جدی گفتم. خلاصه آنکه او به زندگی برگشت. با دوست دخترش نامزد کرد و بعد از چند سالی ازدواج  کرد، شغل خوبی دارد و زندگی خوبی. 

گاه به گاهی برایم ایمیل میفرستد و می گوید: استاد دوست تون دارم، شما کاری برای من کردید که هیچ کسی برایم نکرد. بابت همه چیز ازت ممنونم.

+نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت0 قبل از ظهرتوسط سید |
جدال دختران و پسران کلاس
چند سال پیش گروهی از دخترخانم های یکی از کلاس هایم ، سمیناری را به صورت گروهی در زمینه جهانی سازی و جهانی بودن تهیه کرده بودند و قرار شد در سالن دانشکده با اعلام عمومی برگزار نمایند. خبردار شدم که پسرهای کلاس بنا به موضوعی قصد تحریم سمینار را دارند. با دانشجویان وعده ای در کناره ساحل گذاردم و به آرامش دعوت شان کردم. روز بعد اخبار حاکی از آن بود که پسرهای کلاس همچنان بر سیاست تحریم مصر هستند. من هم تصمیم گرفتم که حضور در آن سمینار را برای آقایان اجباری کنم و گفتم هر کسی نیامد درسش را حذف کند. این در حالی بود که حضور در کلاس هایم اجباری نبود. بعد از برگزاری سمینار، یکی از لیدرهای گروه آشوب، آن روز را برایم اینچنین نقاشی کرد.

+نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت7 بعد از ظهرتوسط سید |
تشنگی

برای تشنه بودنش گریستیم و یا برای رویاهایی که هنوز در میان‌ ما غریبه است

+نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت8 بعد از ظهرتوسط سید |
زندانبان
 احساس مان را آنقدر در درون خود زندانی نکنیم که روزی زندانبان قهاری شویم. گاهی احساس مان را با شور فریاد زنیم، شاید روزی در هیاهوی پر رمز و راز این شب تاریک، خود را در میان فریادهایمان بیابیم. 

* این نوشته را در پاسخ دوستی نگاشته ام که اینچنین نوشته بود: آری، احساسمان را آنقدر بلند فریاد نزنیم که روزی از انعکاس صدای خودمان بشکنیم ! هیاهو نکنیم، شاید روزی در عبور از جاده نیک و بد دور برگردانی ...

+نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت7 بعد از ظهرتوسط سید |
کدامیک دیوانه تریم؟
حکایت من و تو حکایت غریبی است. کدامیک دیوانه‌تریم؟ من که آرزوی اذیت کردن تو، لحظه‌ای رهایم نمی‌کند و یا تو که گاهی می‌خواهی سر به تنم نباشد؟ من که در چای‌ات نمک می ریزم و یا تو که پارچ آب را روی سرم خالی می‌کنی؟ من که ساعت بیداری ات را یکساعت به عقب می‌کشم تا به کارت نرسی و یا تو که فضا را پر از صدای موسیقی می‌کنی تا بی‌خوابم کنی؟ من که با قیافه‌ی جدی‌ام تو را به اشتباه می‌اندازم که مثلا عصبانی‌ام و یا تو که می‌خواهی گوش‌هایم را بکنی؟ به راستی کدامیک دیوانه‌تریم؟
+نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت5 بعد از ظهرتوسط سید |
گاهگاهی از خودم رمیده ام

جای من آنجا بود

در ردیف آخری که تنها لواشک خورها می نشستند

دلم برای لحظات کودکی ام تنگ شده است

ای که در یاد منی بی پرده بگویم

گاهگاهی از خودم رمیده ام

آنگاه که کوچک بودنم را در پس ادعای بزرگ بودن پنهان کرده ام

آنگاه که تایید دیگران را نشان بزرگی دانسته ام

آنگاه که شانه بالا انداختم و گفتم همه اینگونه اند، تنها من نیستم

آنگاه که داشته هایم را برای غرور ، فریاد زده ام.

و

آنگاه که داشته هایم را برای بخل، پنهان کرده ام.

+نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت12 بعد از ظهرتوسط سید |