تهران - میدان انقلاب - خیابان اردیبهشت – خیابان وحید نظری – پلاک 282
تلفن: 66461021-021
این کتاب همچنین در وبگاه فروش کتاب پرشین بوک (http://www.iketab.com) و آدینه بوک (www.adinebook.com) نیز قابل تهیه است.
نازی! پرسشی دارم، حکایت زیبایی، قصه مادران ماست که در گوشمان زمزمه شده است یا فراتر از قصه ها است.
نازی رخ در هم کشید که همه چیز را به تمسخر گرفته ای! گفتم جان من راستش را بگو، دستان پر از موی من و دستان بدون موی شما اصالتا زیبایند و یا ما زیبا را اینگونه معنا کرده ایم؟ خندید و گفت: دیوانه! تصور کن که جای این دو عوض شود.
من از نزدیک بودن های دور واهمه دارم. از اینکه در کناره دریا باشم و گوشهایم به صدای امواج دریا عادت کند و زیبایی آن صدا، گوشش را نوازش ندهد. میترسم!
می ترسم از رسیدن،
از نزدیک شدن،
از عشق،
از قواعد نانوشته زندگی در این کره خاکی،
می ترسم که گلفروشی شوم که قدر گل نمی داند،
بگذار نزدیک نباشم، من از نزدیک بودن های دور واهمه دارم. این باورم را با کسی درمیان نگذار که عشق اصیل است اما سرابی بیش نیست.
دیروز وقتی از کوه برمی گشتم دختری را دیدم مشک به دست، از چشمه برمی گشت و آب به خانه می برد. سلامی گفتم و خواستم که مشک را بردارم تا کمکی کرده باشم. در نگاهم به نظاره نشست و گفت: روز تولد، مشک برنمی دارند، گل هدیه می دهند. شاخه گل شقایقی که در کوله بارم بود را به او هدیه دادم و گفتم تولدتون مبارک بانو! گل را گرفت و گفت: در فیس بوک خوانده بودم که امروز به کوه میروی، برای همین منتظر بودم.
لحظهها به پایان خود نزدیک میشوند، حس رفتن اذیتم میکند. دوست دارم که باز با او برای ساعتها صحبت کنم ولی افسوس که امکانش نیست. نگاهش میکنم، صورت مهربانش برایم بیش از همیشه مهربانتر شده است و دستانش برایم بیش از گذشته، آرامش و گرمی میآورد. لحظهای دستانش را در دست میگیرم و به چشمهایش خیره میشوم. ناخودآگاه صورتش را میبوسم و صورتم را میبوسد. در حالی که لحظهها را به سکوت میگذرانم، به انبوه آدمیانی که میآیند و میروند نگاه میکنم ولی او را نمییابم. به ناگاه یادگاری از او را در کنار خود مییابم و احساسش را که در پشت آن یادگار، به یادگار مانده است. آرام میبوسمش و میگویم که دوستت دارم! تو عمر منی، همین عمری که سالی از آن گذشت و سال دیگری در پیش روست.
روزهای گذشته با هم اهمیت شان، در قبرستان دفن شده اند. آنچه باقی مانده است آینده است. چشم های من کمتر گذشته را می بیند ولی به شدت علاقمند آینده است. اصلا دنبال موفقیت به مفهوم امروزی آن نیستم چرا که باور دارم هر انسانی داستانی برای خود دارد. لحظاتم را قربانی حسرت های گذسته نمی کنم همچنان که حال را نیز قربانی موفقیت های فردا نمی کنم ولی برای بهتر بودن خود در زندگی تلاش می کنم. گاهی با تماشای یک رقص به زندگی لبخند می زنم گاهی با نوشتن یک مقاله یا کتاب و گاهی نیز با تماشای یک فیلم طنز و گاهی با کاشت درخت.
در گفتن آنچه در دلش پنهان کرده بود مردد بود ولی من مطمئن بودم که رازی را در دل پنهان داشته است که نمی خواهد به کسی بگوید. دو هفته ای گذشت و روزی دیدم از من وقتی خواست. آمد و در اتاق نشست. نگاهش را به زمین دوخت. آرام شروع کرد به صحبت کردن که:
"استاد شما چه میدونی در دل من چه خبره، میدونی بی پولی یعنی چه؟ میدونی کارگری یعنی چه؟ میدونی من با ده هزار تومان اول ترم اومدم و تا به الان که وسط ترم هست، کسی سراغی ازم نگرفته که مرده ام یا زنده، میدونی فقر یعنی چه. میدونی دنیا فقط اس پی اس اس نیست. دنیا فقط فرضیه و فرمول آماری نیست. میدونی من پنج شنبه و جمعه ها جوری که بچه ها نفهمن میرم فلکه بهمنی برای کارگری، میدونی ......."
ساکت و آرام به حرفهایش گوش دادم و وقتی که آرام شد گفتم آری ، میدانم. همه را با پوست و استخوانم لمس کرده ام. برای لحظه ای از جوابم عصبانی شد و گفت نه نمیدونی. امکان نداره بدونی. بخشی از خاطره های تلخ زندگی ام را برایش گفتم. هنوز هم سرش را پایین گرفته بود. آرام گفت: "استاد حدود یک ماه است که تریاک می کشم".
لحظه ای سکوت کردم. سکوت تمام لحظه های اتاق را پر کرده بود. نگاهش هنوز به پایین گره خورده بود. دوباره شروع کرد که کار خوبی کرده ام. چرا نباید معتاد باشم. چرا نباید از خود بیخود باشم و .....
ماندم که چه پاسخی دارم برای این جوان رعنا، ماندم که کلاس روش پژوهش کدام درد این جوان را درمان خواهد کرد. گفتم میخواهم کاری برایم انجام دهید. میخواهم موضوع پژوهش را اعتیاد انتخاب کنی. او را با این موضوع درگیر کردم تا بتوانم به بهانه های مختلف در کنارش باشم تا شاید بتوانم ....
خلاصه گذشت و آن جوان دیگر جوان دیروز نبود. امید در دنیایش رنگ گرفت. همه قصه های زندگیش را برایم تعریف میکرد و نظر من را جویا می شد. دوست دختری داشت که او را بینهایت دوست میداشت. گفتم که به خواستگاریش برو. خندید و گفت: استاد شما آدم رو مسخره میکنی ها. گفتم که جدی گفتم. خلاصه آنکه او به زندگی برگشت. با دوست دخترش نامزد کرد و بعد از چند سالی ازدواج کرد، شغل خوبی دارد و زندگی خوبی.
گاه به گاهی برایم ایمیل میفرستد و می گوید: استاد دوست تون دارم، شما کاری برای من کردید که هیچ کسی برایم نکرد. بابت همه چیز ازت ممنونم.

برای تشنه بودنش گریستیم و یا برای رویاهایی که هنوز در میان ما غریبه است
جای من آنجا بود
در ردیف آخری که تنها لواشک خورها می نشستند
دلم برای لحظات کودکی ام تنگ شده است
ای که در یاد منی بی پرده بگویم
گاهگاهی از خودم رمیده ام
آنگاه که کوچک بودنم را در پس ادعای بزرگ بودن پنهان کرده ام
آنگاه که تایید دیگران را نشان بزرگی دانسته ام
آنگاه که شانه بالا انداختم و گفتم همه اینگونه اند، تنها من نیستم
آنگاه که داشته هایم را برای غرور ، فریاد زده ام.
و
آنگاه که داشته هایم را برای بخل، پنهان کرده ام.

